باید فرار کرد.

"از قیدِ تعلق آزاد".
+ این همه‌چیزی نیست که کسی می‌تونه بخواد..؟!
  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • جاودان
    • چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶

    و نمی‌تونم بهت بگم بغض ـم به‌خاطرِ خودته..

    خواب می‌دیدم که دیر شده. که دیگه هیچ شانسی نیست. که میری. با اشک از خواب پریدم. بحث اینجاست که همین امشب، ممکنه دیر بشه. خیلی دیر بشه. و من جرئت ندارم..


    + وقتی از خواب می‌پریدم زنگ می‌زدم به تو. الآن از خواب می‌پرم، خیره میشم به شماره ـت. فکر می‌کنم به خواب ـی که نمی‌تونم برات تعریف کنم. چنگ می‌زنم به پیرهن ـی که عطرتو داره روی بالشم. به.. 

    [لعنت.]

    من کِی اینقد ترحم‌برانگیز شدم..؟


  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • جاودان
    • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶
    در آن‌زمان که هنوز جادوگران را به جرمِ جادوگری می‌سوزاندند یا حتی پیش‌تر از آن، در دوره‌ای که خدایان یونان با ناک‌اوت کردنِ خدایان نورس و ایرانی و هندی بر جهان حکمرانی می‌کردند و حتی چند قدم قبل‌تر از آن زمانی که الف‌ها هنوز زمین را ترک نکرده بودند و دورف‌ها به صورت نژادی مستقل آزاده می‌زیستند، "ماه‌زدگان" را دیوانه می‌پنداشتند. تفسیرِ نادرست ـی نیست. ماه‌زده دلش برای رخ ماه رفته، "مجنون" شده. ولی برخلافِ توضیحاتِ ویکی‌پدیا، mentally ill نیست. صرفاً عاشق است. ماه‌زده عشقش را به ماه می‌دهد و جادویش را از آن می‌گیرد.
    مجمع هم که از اسمَش پیداست، به محلِ تجمع عده‌ای می‌گویند. محلِ تجمعِ دیوانگان را چه می‌گویند؟ تیمارستان. دارالمجانین. اما بی‌ذکرِ نام دلبر که نمی‌شود. همین شد که اینجا مجمعِ دیوانگان شد و منِ ماه‌زده، تنها ساکنش.
    آرشیو مطالب