عرض ـم به حضورتون که وقتی مارو پرتمون کردن تو دیوونه‌خونه، هر چه‌قد جیغ زدیم، داد زدیم که "داداش ما از اون ماه‌زده‌هاش نیستیم. سوتفاهم شده." هیچ‌کس گوش نداد. حتی وقتی داشتیم براشون توضیح می‌دادیم به جا ما باس برن اون گله گرگینه تو خیابون دربندو بگیرن، بی‌رحمانه مسکن فرو کردن تو وجودمون، انگار نه انگار..

مائم که نه پول تو جیبمون بود، نه کسیو داشتیم اونور دیوار، گفتیم خب چه کاریه؟ از اونورِ دیوار که خیری ندیدیم. همین‌ور می‌مونیم. اِنگار Game Of Thrones ـه. رو دیوار می‌شستیم هی دود و دود و قرص ـای مناسب استنشاق می‌کردیم. کسی ـم مزاحممون نمی‌‌شد. دلبرم که تو آسمون دلبری می‌کرد اصلاٌ.. عووف.. زندگی صفایی داشت. دو روز بعد، هم-مجمعی ـا اومدن سلام علیک. آدمای خوبی بودن. هیچ‌کدومشون ماه‌زده نبود. آخه اصلاُ ماه که کسیو نمی‌زنه. ملتفتید؟ دلبر چرا باس دستشو رو کسی بلند کنه؟ 

داشتیم می‌گفتم، با اینکه همه ـشون اشتباهی راشون کشیده بود به مجمع اما خوب حرف همدیگرو می‌فهمیدیم. تا چند ماه شاید. بعدِ اون کم کم شروع کردیم به جاده خاک ـی زدن. کارمون می‌کشید به بحث و جدل و دوئل به سبک شرقی. برا همین احتمالاُ مرخص ـشون کردن. برا اینکه دعوا نشه. یکی یکی مرخص ‌می‌شدن. ملاقات ـیاشون بیشتر می‌شد و یه روز فامیل و دوست و fan و آشنا با دسته‌گل دمِ در منتظر بودن تا ببرنشون خونه.

 

من نرفتم ولی. صِدام نکردن هیچ‌وقت بگن عاقل شدی، برو خدا به همرات. شاید چون خونه‌ای نبود اونور دیوار برام. حتی وقتی در تیمارستان ـو به‌خاطر استفاده از مواد دارویی غیرقانونی پلمپ کردن، بازم کسی منو ضدا نکرد بگه برو به سلامت. نهایتا.. من و دلبر موندیم فقط. تو یه مجمعِ خالی.